داستان رقابت پیرمرد کلاه فروش

داستان درباره رقابت,داستان رقابت,رقابت در کسب و کار
میزان اهمیت : معمولی
حتما در کانال تلگرام نیوسئو عضو شوید (در کانال محتوایی هست که در سایت نیست!) مدت زمان تخمینی مطالعه این مقاله 5 دقیقه می باشد.
لطفا به این مطلب رای دهید
[رای ها : 4 امتیاز : 5]

کلاه‌ فروشی روزی از جنگلی می‌ گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. کلاه‌ هایش را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه‌ ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد، تعدادی میمون را دید که کلاه‌ ها را برداشته‌ اند.

فکر کرد که چگونه کلاه‌ ها را پس بگیرد. در حال فکرکردن سرش را خاراند و دید که میمون‌ ها هم این کار را کردند. او کلاهش را از سرش برداشت و دید که میمون‌ ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. پس این کار را کرد. میمون‌ ها هم کلاه‌ ها را به ‌طرف زمین پرت کردند. او همه‌ ی کلاه‌ ها را جمع کرد و روانه‌ ی شهر شد.

سال‌ ها بعد نوه‌ ی او هم کلاه‌ فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه‌ اش تعریف کرد و تأکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان ماجرا برایش اتفاق افتاد.

او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون‌ ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون‌ ها هم این کار را کردند. در نهایت کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون‌ ها این کار را نکردند.

یکی از میمون‌ ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت و پس‌ گردنی محکمی به او زد و گفت: «فکر می‌ کنی فقط تو پدربزرگ داری!»

برای اینکه در صدر رقابت قرار گیرید، باید در جست و جوی شیوه‌ هایی بهتر و متفاوت‌ تر باشید. کاری که امروز از انجام آن نتیجه می‌ گیرید، شاید فردا نتیجه ندهد.

انتخاب با شماست

#رازهای تحول در کسب و کار ? :

 @NEWSEO


2 نظر در مورد مقاله “ داستان رقابت پیرمرد کلاه فروش
  1. رفیعی :

    سلام . داستان خیلی جالب و آموزنده ای بود ممنونم


  2. samaneh :

    این جمله بچه میمون ها خیلی جاها کاربرد دارن : «فکر می‌ کنی فقط تو پدربزرگ داری!» . با این جمله یادمون باشه رقبای کسب و کارمون رو دست کم نگیریم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *